تبلیغات
سرگرمی و تفریحی - عمیق ترین درد در زندگی(عاشقانه ها)

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 5 شهریور 1389


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

برای مشاهده ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید>>>


اندیشه كنان از خودم میپرسم

بعدِ من چه كسی نامت را صدا خواهد كرد؟

چه كسی بغضِ تو را میفهمد؟

چه كسی با خنده ی خود

به تو جان میبخشد؟

با خودم میگویم بعدِمرگم چه كسی با تو سخن میگوید؟

چه كسی راز ِ دل ِتنگِ تو را میداند؟

آن زمان كه هوایِ چشمانِ قشنگت ابریست

بر دامن ِ کدامین صحرا خواهی بارید؟

من نباشم چه كسی همدم ِشب هایِ بلندت باشد؟

چه كسی شب همه شب بر سرِسجاده دعا خواهد كرد

تا كه سالم باشی؟

چه كسی نذر ِخود به كبوترهای رضا

بابت رفع ِبلا از سرِ تو ادا خواهد كرد؟

چه كسی قولِ وفا خواهدد داد؟

چه کسی از تو تو را خواهد خواست؟

چه كسی لایقِ دنیای من است؟


کودکی

وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی

خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته

فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند

وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی

دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی !

وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند

آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !

وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !

ویک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای !

آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود.




فاصله ی غریبی است …

بی حد …

و تنهایی گاهی معنا پیدا می كند

زمانیكه خیره به نقطه ای ایستاده ای در غروب

کاش می شد عشق را به انسان آموخت

اما ای دریغ كه چشیدنی است …

و عشق را می توان چشید

به راحتی می توان عاشق گشت

اما هرگاه عشق به دوست داشتن بدل گشت

عشق باقی خواهد ماند

باران می خواهم

بی هیچ تحمل

هوا می خواهم

بی هیچ کتمان

در این هوای بارانی

تو را می خواهم

بی هیچ تحمل کتمان

چه بغض بسته ای ست تمنا

در این زمین کویری ترک خورده

چه جان خسته ای ست در من

در این بی کرانه ابری

در هفت شهر عشق تو را جستجو كردم
‏ برای شنیدن صدای قلبت از آسمانها عبور كردم






ارسال توسط payam arab asadi
آرشیو مطالب
نظر سنجی
شما دختری یا پسر؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی